مهر 91

پارسال اسم الیکا رو واسه پیش دبستانی تو این مدرسه نوشتم و همون روز اول که رفت، از مدرسه اش بدم اومد. آخه نذاشتن مادرا برن تو مدرسه و جشن شکوفه ها رو ببینن. و این واسه من که قبلا این جشنو هرسال روز اول مهر تو مدرسه علی تجربه می کردم خیلی بد بود.اون روز دوباره رفتم مدرسه علی.و با اینکه علی کلاس پنجمی بود ولی تا ظهر تو مدرسشون بودم و تو جشنشون.
بعد کلی غصه خوردم که سال دیگه علی میره اول راهنمایی و من بازم میرم روز اول مهر پیشش و نمی تونم بیام پیش الیکا واسه جشن کلاس اولش.

حالا امروز میبینم که ورق برگشته.اتفاقا دیگه از فردا با علی نمی تونم باشم.باید با الیکا برم مدرسه ولی نه به عنوان مادر،که به عنوان معلم. پارسال کلی حسرت خوردم که نتونسته بودم تو جشن پیش دبستانی برم پیششون و با بچه ها باشم.ولی فردا روز دیگه ای واسم شده.
من و الیکا ازین به بعد 24 ساعته باهمیم.
...
الان که فکر می کنم می بینم چه زود به این خواسته ساده و شاید معمولیم رسیدم.
پارسال همچین روزایی کلی دغدغه و آرزو و حسرت دیگه ای هم داشتم که باید بگم ، بعضیاشون از حالت حسرت بودن و آرزو بودن دراومد.
اینجور وقتاست که آدم فکر می کنه باید خیلی خیلی خیلی زیاد آرزو و فکر و خیال و ...داشته باشه.بالاخره شاید یه روزی از صدتا به دوتاش برسه...
نوشته شده در روز آخر شهریور 91.
/ 2 نظر / 4 بازدید
ننه نارگلی و نگار

سلام دوستم تبریک می گم [گل] چقدر به خدا نزدیکی [لبخند] هوای ما رو هم داشته باش

مامان آرمانی شازده کوچولو!

مبارکه معلم شدنتون لیلا جان....و از اینکه در مدرسه دختر نازت شدی هم تبریک میگم شاید هم سالهای بعد به عنوان یه معلم اونجا تونستی نظرشون را نسبت قضیه حضور مادران در جشن شکوفه ها عوض کنی ...چون واقعا برای مادرها خیلی لذت داره من هم امسال جشن شکوفه های آرمان را کامل شرکت کردم عمو مهربان را از تلویزیون اورده بودند سی دی اون روز را هم بهمون دادند...