اکرام

6 سال پیش همچین روزی رفتیم این برنامه جشن رمضان که هر سال تو روز شهادت حضرت علی طرح اکرام میذاره.علی 5 سالش بود و الیکا 5 ماهه.رفتیم تو بازارش و یکم به نفع خیریه خرید کردیم و نمی دونم چی شد تصمیم گرفتیم به نیت سلامتی بچه هامون سرپرستی 2 تا بچه رو هم قبول کنیم.به طور اتفاقی یه دختر 9 ساله و یه پسر 10 ساله رو بهمون دادن. از اون وقت هر 3ماه یه مبلغی رو به حسابشون می ریختم.مال یه روستا تو خراسان شمالی...

هستن.اونا گاهی بهم نامه میدن و تشکر می کنن یا زنگ می زنن.و البته من هر دفعه از حرف زدن باهاشون طفره میرم.معلومه طاقتشو ندارم صداشونو بشنوم.اوضاع مالی خوبی ندارن.ولی خب مسلما من نمی فهمم....خیلی وقته نه ازشون نامه دیدم نه تلفن.من فکر می کردم اونا هنوز بچن.ولی امروز سرایدار یه نامه آورد از دختره که توش نوشته بود داره ازدواج می کنه.خیلی دلم سوخت.اون هنوز سنی نداره.یعنی 14 سال .نوشته بود که مادرش به خاطر فقر زیاد و هزینه های زیادشون می گه ازدواج کن و درس دیگه بسه.
وحالا موندم واسش پولی بفرستم واسه جهیزیه مختصری که دوس داره ، یا منصرفش کنم ازین تصمیم.من مامانش نیستم ولی اون مثه دخترمه . امروز خیلی حالم بده. کاش 6 سال پیش نمی دیدمش و انتخابش نمیکردم .اونا تاثیر روانی خوبی تو زندگی من داشتن.هر وقت یه نذری می کنم واسشون پول می فرستم و زودی جوابشو می گیرم.اونا واسطه من تا خدان که میگن خدا صدای منو بشنوه. اونا واسه من خیلی عزیزن....
/ 1 نظر / 4 بازدید