اول مهر امسال معلم شدم.

خیلی راحت با شنیدن موسیقی دلخواهم از خواب بیدار شدم.بعد یادم افتاد ،ای داد بیداد.نمی خوام.اصلا می خوام دوباره بخوابم.بالشمو بغل کردم.
اونقدر ترسیده بودم و اشکام گوله گوله می ریخت پایین که با خودم فکر کردم اصلا به جهنم نمیرم مدرسه.علی و الیکا رو هم نمیبرم امروز.

اصلا بیدارشون هم نمی کنم.شده بودم عین بچه هایی که روز اول مدرسه شونه و با همه لج می کنن.دنبال یکی می گشتم که ناز کنم و اونم ناز بکشه.همین جوری گریه می کردمو به خودم و زمین و زمان بد و بیراه می گفتم که صدای تلفن خونه رو شنیدم.اونم ساعت 6 صبح.تا اومدم بلند بشم از جام صدای علی رو شنیدم که داره صحبت می کنه.بعد دیدم گوشی رو میده به من.

همسرم بود. بهم گفت داری گریه می کنی؟گفتم اره .نمی خوام برم.
(تو دلم ذوق کردم که چقدر خوب تشخیص داده که من اعصابم خورده و حالم بد و داره کمکم می کنه.)بعد دیدم میگه پاشو خودتو لوس نکن. علی زنگ زده به من و میگه با لیلا حرف بزن.ناراحته.ترسیده.نمی خواد بره.
یعنی اونقدر باکمالاته که نمیگه حالا بهش نگم که علی ازم خواسته بهش زنگ بزنم.به علی گفتم:علی چرا بهش زنگ زدی؟ گفت: مامان باور کن بهش گفتم به لیلا نگو که من بهت گفتم.
...
و من بلند شدم.یه بار دیگه .اونم به عشق علی.یعنی اعتراف می کنم که از الان به همسر آینده علی حسودیم میشه.
یعنی واقعا  "یه پسر دارم شاه نداره..."
...........................................
مدرسه هم خوب بود.یعنی خیلی خوب.یعنی بیشتر از اونی که تصور می کردم خوب بود.تا امروز 2 تا بچه داشتم.از امروز 302 تا...
/ 2 نظر / 9 بازدید
مامان محمدمهدی

سلام مبارک باشه دوباره مادر شدنتون[چشمک] پسرا خیلی با محبتن.خدا علی شمارو حفظ کنه و داماد انشاءالله[لبخند]